X
تبلیغات
احمد عزتی پرور - سياست در مرزبان‏نامه

احمد عزتی پرور

دریچه ای به ادبیات و فلسفه

ادبيات فارسى در دو گستره شعر و نثر، جامع جميع جنبه‏هاى زندگى فردى و اجتماعى ايرانى است كه از هيچ گوشه و كنار وجود آدمى غفلت نكرده است. به جرأت مى‏توان ادعا كرد كه براى شناخت قوم ايرانى و درك افكار و علايق و سليقه‏ها و آداب و عادات و روش و منش و بينش و دانش اين ملت، هيچ مَجْلا و مَنظرى بهتر و فراگيرتر از ادبيات وجود ندارد. ادب فارسى، جلوه‏گاه جمالِ جانِ ايرانى است. از اين‏رو، اگر فرهنگ ايران را با ادب فارسى يگانه انگاريم، چندان به خطا نرفته‏ايم.

    در اين‏جا دشوارى بزرگی روى مى‏نمايد: امروزيان با زبان ديروزيان آشنا نيستند. متون ادبى ما - كه حامل تماميت فرهنگ ايرانى هستند - گاه چنان دشوار نوشته شده‏اند - مخصوصاً در نثر فنّى و مصنوع - كه‏فهم‏آنهاتخصص‏در ادبيات‏را الزام‏مى‏كند.

    در گذشته، شاعر و نويسنده، تجسّم كامل فرهنگ خود بود و با دل و جان از مواريثِ معنوى خود حفاظت مى‏كرد. اگر به اغلب شاعران قديم ما حكيم مى‏گفتند، به‏دليلِ احاطه آنها به مجموعه‏اى از دانش‏هاى زمانشان بود. اين خصيصه، به آنان غنا و عمقى مى‏بخشيد كه در آثارشان انعكاس مى‏يافت. فردوسى، هم مورخ و فيلسوف بود، هم نجوم مى‏دانست، و هم از آراء و عقايد زمان خود آگاهى داشت. مولوى، عارف، فقيه، متكلم و دانشمند بود. خيام، در رياضيات و نجوم، صاحب تأليفات بديع بود و در طب مهارت ويژه داشت. خواجه نصير و سعدى و حافظ و جامى و... هم‏چنين.

    واضح است كه امروزه كسى از شاعر و نويسنده انتظار ندارد تا بر تمام علوم عصرِ خود اِشراف داشته باشد؛ گستردگى و انشعاب دانش‏هاى بشرى در زمان ما چنين مجالى به كسى نمى‏دهد. اما اين توقّع بجا از نويسنده هست كه در زمينه علوم انسانى، واقفِ به كليات و در ادبيات متبحر و مُتوغّل باشد.

    اگر دانشجو و استاد علوم سياسى، از مطالب شاهنامه و كليله و دمنه و مرزبان‏نامه و سياست‏نامه و گلستان و... بى‏خبر بماند، غَبن و زيان جبران ناپذيرى كرده است. اگر دانشجو و استاد جامعه‏شناسى، قابوسنامه و سمك عيّار و سندبادنامه را نخوانده و درنيافته باشد، خُسران بزرگى است.اگر روان‏شناسان و متخصصان تعليم و تربيت مثنوى و گلستان و بوستان را نشناسند، چه بسيار سرمايه‏ها كه از دست مى‏دهند.

    ولى دريغ و درد كه بيگانگى‏ها روز به روز بيشتر مى‏شود، نه همين دانشجويان رشته‏هاى ديگر، كه كارشناسان مدرك گرفته ادبيات هم با جهان ادب پارسى ظاهراً نامأنوس به‏نظر مى‏آيند. فاجعه اين است.

    در اين‏جا، با سيرى سريع در »مرزبان نامه(1)» ضمن توضيح تلقّى گذشتگان ما از سياست، نمونه‏هايى از كتاب ارائه مى‏شود تا با نظر در آنها، قابليت فرهنگى و طرحشان در روزگار ما معلوم علاقمندان گردد. ممكن است برداشت‏هاى ما از اين نمونه‏ها، نادرست و غيرعلمى باشد؛ در اين صورت، صاحب‏نظران دست‏كم مى‏توانندبا عنايت به تخصص خود،تفسير دقيق‏تر و منسجم‏ترى عرضه كنند. غرض،  آشنايى است؛ ديدن منظره‏اى از گذشته با نگاهى امروزين است. و اين كه ديروز را از ياد نبريم؛ ايران ديروز را.

طبعاً در مرزبان نامه نبايد دنبال اين‏گونه افكار بود. اما به هر حال در مطاوى حكايات و اقوال، ريشه‏هاى پنهان نظريه‏هاى سياسى را مى‏توان احساس كرد و تمايلِ ناخودآگاه نويسندگان اين كتب را براى ارائه محتاطانه تئورى‏ها دريافت.

    آنچه از مقدمه مرزبان‏نامه برمى‏آيد، اين كتاب به مرزبان بن شروين منسوب است كه از فرزند زادگان كيوس - برادر ملك عادل انوشروان - بود. شروين پنج پسر داشت. پس از مرگ او، حكومت به پسر بزرگ‏تر رسيد. بعد از مدتى، برادرانِ ديگر از روى حسد به مخالفت برخاستند. مرزبان، براى تبرّى از استقلال برادران، تصميم به ترك ديار گرفت تا پادشاه درباره او انديشه بد نكند.    قبل از رفتن، به حضور برادر رفت و به نصيحت او پرداخت و شيوه‏هاى پادشاهى درست و عادلانه را به وى آموخت.

    شاه، وزير بدانديشى داشت كه مى‏كوشيد ميان برادران، بذر بدگمانى بپاشد و روابط آنها را تيره سازد. مرزبان با او به مناظره در امور مُلك مى‏پردازد. مرزبان نامه، نُه باب دارد: باب اول مرزبان نامه، حكايت‏ها و داستان‏هايى است كه بين مرزبان و دستور (وزير) نقل مى‏شود تا نتايج سياسى و مملكت‏دارى گرفته شود.

    در باب دوم، با بيان حكايات مناسب، سعى مى‏شود سوءظن شاه نسبت به برادران برطرف گردد.

    باب سوم مشتمل بر يك حكايت مفصل است با عنوان«ملك اردشير و داناى مهران به» كه طى آن بر اغتنام فرصت و قناعت و وارستگى تأكيد مى‏شود.

    «باب چهارم مرزبان نامه، ظاهراً از رساله پَهلوى«ماتيكان يوشت فريان»ناشى گرديده است....»(2)

    به نوشته دكتر احمد تفضّلى: «شباهت‏هايى ميان بخش‏هايى از اين رساله پهلوى و مناظره مرد دينى و گاو پاى كه در باب چهارم مرزبان‏نامه آمده است، ديده مى‏شود.امااحتمال­نمى‏رودكه عين رساله«يوشت فريان»مورداستفاده مؤلف مرزبان‏نامه يا كسى كه اثرش مأخذ وى بوده، قرار گرفته باشد، بلكه بايد گفت كه اين‏گونه ادبيات در تدوين داستان مذكور در مرزبان نامه تأثير داشته است.»(3)

    باب پنجم، داستان دو شگال به نامهاى: دادمه و دادستان، است كه به هنگامِ سختى به يارى هم مى‏شتابند.

    باب ششم، حكايت سگى به نام«زيرك»است كه با كمك گوسفندى به نام «زَروى» به پادشاهى مى‏رسد.

    باب هفتم، داستان پيل و شير و هجوم پيل به ديار شير و شكست پيل است.

    باب هشتم، حكايت اشتر و شير پارسا است.

    باب نهم، در حكايت عقاب و آزادچهر و ايرا است.

    علاوه بر نه باب يادشده، مرزبان‏نامه مقدمه و ذيل و تتمه‏اى هم دارد كه از نظر نگارش فنّى‏تر و دشوارتر از بقيه قسمت‏هاى كتاب است.

    اكنون به اختصار، برخى از مفاهيم سياسى و حكومتى اين كتاب نقل مى‏گردد و درباره ی هر قسمت، توضيح و برداشت كاملاً شخصى ارائه مى‏شود.

    خطاب به پادشاه:

    1 - «اكنون كه تمكين سخن گفتن فرمودى، حُسن استماع مبذول فرماى كه لوايم نُصح، ملايمِ طبيعتِ انسانى نيست. قال اللّه تعالى: لَقَدْ اَبلَغْتُكُم رسالةَ ربّى و نصحتُ لكم، ولكن لاتحبّونَ الناصحين.(اعراف/79)شكوفه ی گفتار، اگرچه برگ لطيف برآرد، چون به صَباىِ صدقِ اِصغا پروريده نگردد، ثمره ی كردار از وى چشم نتوان داشت... پاكيزه‏ترين گوهرى كه از عالم وحدت با مركّباتِ عناصر پيوند گرفت، خِرَد است. و بزرگ‏ترين نتيجه‏اى از نتايجِ خرد، خوى نيكوست.» (ص27)

    پيش از هر چيز يادآورى مى‏كنيم كه هر جا لفظ پادشاه به كار برود، مقصود حكومت و دولت و حاكم و حاكميت است. زيرا در گذشته، اين چهار مفهوم، مصداقِ واحدى داشت.

    به نظر مرزبان، نصيحت «انتقاد» ذاتاً ملايم طبع آدمى نيست و معمولاً انسان‏ها نصيحت كنندگان و منتقدين را دوست نمى‏دارند؛ برخلاف چاپلوسى و تملق كه مورد رضايت قلبى افراد است. حكومت‏ها مخصوصاً بيشتر دشمن انتقاد و نصيحت هستند و كسانى را كه به انتقاد از اعمال و برنامه‏هاى آنها بپردازند، تحمل نمى‏كنند.

    از طرف ديگر، دوام و بقاى حكومت، بستگى مستقيم به نصيحت و انتقاد دارد و اگر از ابراز آن جلوگيرى كنند، در نهايت به زيان حاكم و حكومت خواهد بود و سقوط آن را درپى خواهد داشت. اگرنه، چرا حكومت‏ها سقوط مى‏كنند؟ لازمه ی انتقاد، گفتن و شنيدن است. خوب شنيدن «حُسن استماع» وظيفه ی حاكم و حكومت است. درغير اين صورت، هر نوع برنامه و عمل سياسى دولت، عبث و بى‏نتيجه خواهد بود: ثمره ی كردار از وى چشم نتوان داشت.

    اما كدام حكومت و حاكم، قادر به شنيدن، سخن‏هاى مردم و منتقدين خواهد بود؟ آن كه از موهبتِ عقل و خِرد بهره‏مند باشد. حاكم و حكومت خردمند، سخن‏ها را مى‏شنود و انتقاد را تحمل مى‏كند و آن را راهنماى عمل و برنامه خود مى‏سازد.

    بزرگ‏ترين نتيجه خرد، خوى نيكوست. يعنى: مدارا.

    مداراى حاكم و حكومت، نشان عقل و خرد سياسى است.

    2 -«پادشاه چون نيكو خوى بود، جز طريق عدل و راستى - كه از مقتضياتِ اوست - نسپَرد؛ والّا سنّت محبوب و شرعت مرغوب ننهد. و چون انتهاجِ سيرت او بر اين منهاج باشد، زيردستان و رعايا در اطراف و زواياىِ مُلك، جملگى در كنفِ اَمن و سلامت، آسوده مانند و كافه خلق به اخلاقِ او متخلق شوند.»(ص28)

    نتيجه ی مدارا و تحمل حكومت، عدالت و صداقت است. برخوردارى همگان از حقوقِ برابرِ اجتماعى و سياسى و اقتصادى، علامت عدل و راستى است. اگر دروغى گفته شود، در معرض نقد و نصيحتِ افراد جامعه قرار مى‏گيرد، بنابراين، تكرار نمى‏شود.

    كثرتِ وعده‏هاى دروغين، ناشى از استبداد و عدم انتقاد است.

    نكته ی مهم در كلام مرزبان، اين است كه اگر خوى نيكو و مداراى سياسى در حاكم نباشد، هيچ رفتار و برنامه مطلوب سياسى و اجتماعى و فرهنگى (سنّت محبوب و شرعت مرغوب) نهادينه و محقق نخواهد شد. تنها در پرتو نقد و نظر مداوم، امكان تحققِ عدالت و راستى هست. از آن مهم‏تر، اصلاح يكايك افراد جامعه،به اصلاح حاكم و حكومت وابسته است.امنيت و بهداشت(امن و سلامت) براى همه ی افراد به عدالت و راستى بستگى دارد و عدالت و راستى منوط به وجود انتقاد و نصيحت است.

    3 - «بدان كه از عادات پادشاه آنچه نكوهيده‏تر از آن نيست، يكى سِفلگى است، كه سفله به حق گزارى هيچ نيكوكارى نرسد و خود را درميان خلق به پايه سَروَرى نرساند.»(ص28)

    «دوم اسراف در بذل مال، كه او به حقيقت بندگان خداى را نگهبان اموال است. و تصرّف در مالِ خود به اندازه شايد كرد، به خاصه در مالِ ديگران.

    و پادشاه نشايد كه بى‏تأمّل و تثبّت فرمان دهد، كه امضاى فرمانِ او به نازله قضا ماند كه چون از آسمان به زمين آمد، مَرَدِّ آن، به‏هيچ‏وجه نتوان انديشيد.

    و اشارتِ پادشاه بى‏مقدماتِ تدبير، چون تير تقدير بُوَد كه از قبضه مشيّت بيرون رود، به هيچ سپرِ عصمت، دفعِ آن ممكن نگردد و عاقبة الامر در عهده غرامتِ عقل بماند.» (ص29)

    فرومايگى و سفلگى، آفتِ حاكم است. حكومتِ پَست و فرومايه آن است كه از خدماتِ گوناگون خدمتكارانِ جامعه سپاسگزارى نكند و بى‏اعتنا به آن ها بگذرد. (به حق‏گزارى هيچ نيكوكارى نرسد.)

    در اين‏گونه مواقع، نيكان منزوى مى‏شوند و بدكاران وچاپلوسان و مفت‏خوارگان، زمام امور را به‏دست مى‏گيرند. بديهى است وقتى از خدمات نيكان تجليل نشود، خيانت بدكاران هم بى‏كيفر خواهد ماند و سوءاستفاده از مناصب و فرصت‏هاى شغلى و امكانات ويژه، رواج خواهد گرفت. چه بسا، خدمات را خيانت و خيانت را خدمت درنظر آورند.

    عادت و آفتِ ديگرى كه حكومت را فاسد مى‏كند، سوءاستفاده‏هاى مالى حاكمان است. وقتى حاكم دور از نظارت قانون، قسمتى از درآمدهاى ملى را به خود اختصاص دهد و در مصرف و بذل و بخشش آن، آزادىِ مافوق قانون داشته باشد، معمولاً اين بذل و اسراف‏ها در راه منافع ملى نخواهد بود و بينِ ناشايستگان تقسيم خواهد شد. نتيجه اين عمل، محروميت مردم و شايستگان از اين ثروت‏هاى عمومى است كه به فقر مى‏انجامد و اگر ادامه يابد، مَحمل و بهانه اعتراض فردى و جمعى و چه بسا انقلاب مى‏شود كه در نهايت سقوط حاكم و حاكميت را درپى دارد.

    آفتِ سوم، خودكامگى و استبداد رأى است. يعنى صدور فرمان‏هايى كه مبتنى بر تأمّل و تدبير نيست و تأييد خِرَد جمعى را به همراه ندارد. بسيارى از اين دستورها، خودخواهانه و ستمگرانه است و به زيان افراد جامعه تمام مى‏شود. چاره اين خودكامگى، امكان انتقاد است:

    4 -«و نبايد كه[ حاكم] از نصيحت اِبا كند و از ناصحان نفور شود، تا چون بيمارى نباشد كه به وقتِ عدولِ مزاج از نقطه اعتدال، شربتِ تلخ از دستِ طبيبِ حاذق نخورد، تا مذاقِ حال او به آخر از دريافتِ شيرينىِ صحّت بازماند.»(ص29)

    انتقاد، نشانِ سلامتى حكومت است. وقتى حكومت مانعِ ابرازِ نظر و انتقادِ فردى و جمعى مى‏شود، درواقع، نشانه‏هاى بيمارى را از خود بروز مى‏دهد. شربتِ تلخِ نصيحت و انتقاد مى‏تواند سلامتى را به آن بازگرداند و طول عمر و صحتِ مستمر آن را تضمين كند. خود كامگى يعنى خروج از نقطه اعتدال؛ و انتقاد يعنى دريافتِ شيرينىِ صحّت. منتقدين، طبيبانِ دلسوزِ حكومت و جامعه‏اند. آن كه طبيب را مى‏آزارد، چراغِ عمر خود را خاموش مى‏كند و با اقدام جنون‏آميز خود، به‏سوى سقوط مى‏شتابد.

    5 -«و [حاكم] بايد كه فضاى عرصه ی همّت چنان دارد كه قضاى جمله حوايجِ مُلك هنگام اضطرار و اختيار در او گنجد؛ تا اگر سببى فرارسد و حاجتى پيش آيد كه از بهرِ صلاح كُلّى مالى وافر انفاق بايد كرد، دستِ منع پيشِ خاطر خويش نيارد.»(صص29 - 30)

    همّتِ حكومت بايد به بزرگى جامعه باشد و تمام نيازهاى آن را درنظر بگيرد. در قوانين و برنامه‏هاى حكومت بايد به جمله حوايجِ مُلك توجه كافى مبذول گردد تا در هيچ پيشامدى حالتِ انفعالى نداشته باشد. تأمين چنين منظورى، جز با مشاركتِ همه مردم - كه حكومت به‏خاطر آنان به‏وجود آمده است - امكان‏پذير نيست. بايد از ستم كارمندان و مأموران جلوگيرى شود؛ هيچ‏كس از وظايفِ قانونىِ خود پا فراتر ننهد؛ بازار خردمندان و انديشمندان كساد نگردد؛ زندگى روزانه مردم با فسادِ زِبَر دستان و طبقاتِ فرادَستِ جامعه، مُختل نشود؛ گرگ بر تخت و يوسف در چاه نباشد(شايسته سالارى). مرزبان در برابرِ برادرِ ستمگر خود مى‏گويد:

    6 - »و من چون صحيفه احوال تو مطالعه كردم، قاعده مُلكِ تو مُختل يافتم و قضيه عدل مُهمل ديدم. گماشتگان تو در اِضاعتِ مال رعيت، دست به اشاعتِ جور گشاده‏اند و پاى از حدّ مقدار خويش بيرون نهاده. بازارِ خردمندان كساد يافته و كارِ زيردستان به عيث[ = تباهى] و فساد زبردستان زير و رو گشته:

 زشتِ زشت است در ولايت شاه

گرگ بر تخت و يوسف اندر چاه

 بد شود تَن، چو دل تباه بُوَد

جورِ لشكر ز ضعفِ شاه بُوَد

   (ص 30)

    نكته ی بسيار مهم اين است كه:

    7 - »مجرم را به گناه عقوبت نفرمودن، چنان باشد كه بى‏گناه را معاقب داشتن.« (ص35)

    قوه قضائيه بايد در تعقيب و كيفر گناهكاران جداً بكوشد و فضاى اَمن و سالمى براى بى‏گناهان - عموم مردم - ايجاد كند؛ نه اين كه مجرمان و سوء استفاده - كنندگان از ثروت و قدرت با آزادى تمام هرچه مى‏خواهند انجام دهند و مردم بار گناهان و عواقب شوم اعمال آنها را تحمل كنند و در برابر قانون(يا بى‏قانونى)، قادر به سخن گفتن نباشند.

    هشدار مهم مرزبان‏نامه اين است كه عقوبت بايد معيارى داشته باشد تا گروهى به گناه يكى نسوزند. اگر جز اين باشد، كار كشور سامان درست نمى‏يابد و از نظم و اتّساق مى‏افتد و عمران و سازندگى و آبادى در بوته فراموشى مى‏ماند.

    11 - «و اگر پادشاه را بايد كه شرايط عدل مرعى باشد و اركان مُلك مَعمور، كاردار چنان به‏دست آرد كه رفق و مدارا بر اخلاق او غالب باشد و خود را مغلوبِ طمع و مغرور در هوا نگرداند... و ببايد دانست كه مَلِك را ازين كارداران چاره نيست؛ كه پادشاه مثلاً منزلت سر دارد و ايشان به مثابتِ تن. و سر اگر چه شريف‏ترين عضوى است از اعضا، هم محتاج‏ترين عضوى است بر اعضا. چه، در هر حالى تا از اعضاى آلى، آلتى در كار نيايد، سر را هيچ غرض به حصول نپيوندد؛ و تا پاىْ ركابِ حركت نجنباند، سر را به هيچ مقصدْ رفتن ميسّر نگردد و تا دست همعنانِ ارادت نشود، سر به تناولِ هيچ مقصود نتواند يازيد.

    پس همچنان كه سر را در تحصيلِ اغراضِ خويش، سلامت و صحتِ جوارح شرط است و از مبدأ آفرينش، هر يك عملى را متعين، پادشاه را نيز كارگزاران و گماشتگان بايد كه درست راى و راست‏كار و ثواب اندوز و ثنا دوست و پيش بين و آخرانديش و عدل پرور و رعيت نواز باشند و هر يك بر جاده انصافْ راسخ قدم، و به نگاه داشتِ حدِّ شغلِ خويش مشغول، و مقام هر يك معلوم و اندازه محدود، تا پاى از گليمِ خود زيادت نكشند، و نظامِ اسباب مُلك آسان دست دهد.»(صص44 - 45)

    اگر به ديده انصاف در مطالب همين يك صفحه بنگريم، اذعان خواهيم كرد كه تقريباً تمام انديشه‏هاى مهم سياسى در آن آمده است:

    1 - اجراى عدالت 2 - عمران و آبادانى 3 - لزوم كارگزاران شايسته و دلسوز كه داراى تساهل و رفق و مدارا و درستى انديشه و درستكارى و عاقبت‏نگرى و مردم دوستى و عدل‏پرورى و معنويت خواهى و وظيفه‏شناسى و عدم مداخله در وظايف ديگران باشند. 4 - فروتنى كارگزارن حكومتى 5 - دورى از طمع و هوا و هوس 6 - وظيفه‏شناسى 7 - عدم تجاوز از حدود قانونى 8 - مشخص بودن شغل‏ها و مقام‏هاى اجرايى 9 - محدوديت شغلى كارگزاران حكومتى )نداشتن چند مسؤوليت و شغل( 10 - و مخصوصاً مداراى سياسى )رفق و مدارا بر اخلاق او غالب باشد.(

    اگر شرايط مذكور در قواى حكومتى جمع نباشد، دولت به اهداف خود نمى‏رسد و مردم به آن روى‏خوش نشان نمى‏دهند:

    12 - «و پادشاهِ كريم اَعراقِ لطيف اخلاق كه خَدَم و خَوَلِ او نه بر اين‏گونه باشند، بدان عسلِ مصفّا ماند كه از بيمِ نيشِ زنبورانِ پيرا منش به نوشِ صفوِ آن نتوان رسيد.» (ص45)

  كسب و حفظ قدرت سياسى

 13 - »ومُلكِ موروث را سياستى است كه مُلكِ مكتَسب را نيست. چه، آن كه پادشاهى به عونِ بازوى اكتساب گيرد و آب نهال ملك از چشمه ی شمشير دهد، ناچار موارد و مصادر كار شناخته و مقتضياتِ حال و مآل دانسته. پس در بستن و گشادن و گرفتن و دادن، راتق و فاتقِ كار و خافض و رافعِ حال خويش هم او شايد. اما آن كه بى‏معانات طلب و مقاساتِ تعب، به پادشاهى رسد و ساخته و پرداخته ی ديگران، در دامنِ مُرادِ او افكنند و مفاتيح امورِ دولت، در آستينِ تدبيرِ او نهند، اگر از رسوم و حدودِ گذشتگان بگذرد و از جاده محدودِ ايشان به خُطوه‏اى تخطى كند، خِلل‏ها به مبانىِ مُلك و دولت راه يابد؛ و از قلّتِ مبالات او در آن تغافل و توانى، كثرتِ خرابى در اساسِ مملكت لازم آيد.«(صص48 - 49)

    هميشه بنيانگذاران يك دولت و حكومت، مردانى سخت كوش و مصمّم و استوارند. آنها با كوشش‏ها و استقبال خطرها قدرت را جابه‏جا مى‏كنند و از يك خاندان به خاندانى ديگر يا از گروه به گروه ديگر قدرت را انتقال مى‏دهند. مانند: كوروش، ابومسلم خراسانى، شاه اسماعيل صفوى، كريم خان زند، و.... كه همه از ميان مردم برمى‏خيزند و با آنان همدردند. اين‏گونه افراد، شرايط دشوار و سهمگينى دارند؛ به‏همين جهت، آينده‏نگرى‏ها و پيش‏بينى‏ها موانع و محدوديت‏ها را بهتر از آيندگان درك مى‏كنند  درخور هر يك، تمهيداتى مى‏انديشند و اصول و پايه‏هايى را درنظر مى‏گيرند.

    اما كسانى كه ميراث خوار آن ها مى‏شوند، حال و وضع ديگرى دارند. به قدرت، همچون گنجى باد آورده مى‏نگرند و بى‏محابا از آن استفاده مى‏كنند. گودال سقوط و زوال از همين لحظه كنده مى‏شود و هر روز عميق‏تر و بلعنده‏تر مى‏گردد.

    اسراف و تبذير، رفاه و تجمل، غرور و بى‏اعتنايى، احساس مالكيت مطلق بر جان و مال مردم شيوه زندگى و شخصيت آن ها مى‏شود. از ياد مى‏برند كه در گذشته چه بودند و چگونه مى‏زيستند. رابطه ی خود را با مردم قطع مى‏كنند. دوستانى جز مردم مى‏يابند و تكيه‏گاه بزرگ خود را از دست مى‏دهند. يك روز به خود مى‏آيند كه مردم دشمن آن ها شده‏اند؛ و ناچار با دشمن مى‏جنگند. ولى سرانجام آنان شكست مى‏خورند و در چاه عميق تاريخ سقوط مى‏كنند؛ زيرا مردى ديگر برخاسته است:

    14 - »پادشاه[ حكومت] را دشمن دوگونه بُوَد: يكى ضعيفِ نهانى، و دوم قوىِ آشكار. و ضعيف را كه قوّت مقاومت و زخم پنجه ملاطمت نباشد، خود را در شعار ديانت و كم‏آزارى و صيانت و نكوكارى بر ديده ظاهر بينان جلوه دهد، تا هواى دولتِ پادشاه در دلِ رعايا سرد شود و هنگامه مُرادِ او گرم گردد. پس پادشاه را در آن بايد كوشيد كه خللِ وجودِ اين طايفه به خلال مُلكِ او نپيوندد و دامنِ روزگار خود را از شرِ صحبتِ مثل اين اشرار نگاه دارد.

    ... آن كه خويشتن را ديندار نمايد و ترويجِ بازار خود جويد، اِمّا زان كند كه اسبابِ معيشت او ناساخته باشد و از هيچ وجه ميان وجوه و اعيانِ مردم به وجاهت مذكور و منظور نبود، پس لباس تشبّع و تصنّع را دامِ مُراد خود سازد.

    و اِمّا آن كه بر جريده اعمال خود، جريمه‏اى بيند و بر روى كار خويش شينى[ = عيب]افتاده داند كه محو و اِزاحتِ آن، جز به ارادتِ تديّن و تنسّك نتواند كرد.

    و اِمّا از بيم دشمنى كه سلاحِ طعن او را الّا به اظهارِ صلاح، دفع ممكن نشود.«

    جمله‏هاى شگفت‏انگيزى هستند. در روانشناسى توده‏ها و اجتماعى، تحليلى به اين دقّت و ظرافت كمتر ديده شده است. هر حكومتى دوگونه دشمن مى‏تواند داشته باشد: يكى دشمن آشكار كه معمولاً بيرونى است؛ مثلاً حكومت‏ها و دولت‏هاى ديگر. دفع اين دشمن چندان مشكل نيست و با كمك نيروهاى داخلى مى‏توان آن را شكست داد يا به عقب راند. اما دشمن ديگر، نهانى است و معمولاً ضعيف به نظر مى‏رسد. اين دشمن، غالباً درونى است و گروه يا گروهايى از جامعه است كه منافع و خواسته‏هاى آنها از طرف حكومت موردتجاوز قرار مى‏گيرد يا به آنها بى‏اعتنايى مى‏شود.

    اين دشمن، با شيوه‏هاى گوناگون به مبارزه با دولت و حكومت مى‏پردازد: الف - از راه كم‏آزارى و مظلوم نمايى -

    با اين روش، مخالفان، دولت را به فعاليت‏هاى تخريبى و خشونت وادار مى‏كنند كه شأن و شوكت آن در چشمها كم شود تا مخالفان بتوانند محبوبيت عمومى يابند و خود را مظلوم جلوه دهند. حكومت بايد هشيار باشد تا با اقدامات غيرقانونى و سركوب‏گرانه، بهانه به‏دست آنان ندهد.

    ب - از راه تظاهر به ديندارى -

    با اين روش، مخالفان در دولت نفوذ مى‏كنند و با فعاليت‏هاى به ظاهر دينى، كارهايى انجام مى‏دهند كه در نهايت حشمت و اعتبار حكومت را از بين مى‏برد و از حكومت، چهره‏اى خشك و خشن ترسيم مى‏كنند و از محبوبيت آن نزد مردم مى‏كاهند. در اين گونه مواقع، بين دين و قانون تضاد ايجاد مى‏شود: انجام كارهاى دينى، غيرقانونى و اجراى قانون، مخالف دين قلمداد مى‏گردد. درنتيجه، حكومت و دولت در انظار مردم به بى‏دينى متهم مى‏شود و توده‏هاى ديندار با آن به مخالفت برمى‏خيزند و در نهايت ثبات خود را از دست مى‏دهد. در اين هنگام، مخالفان كه دشمن نهانى و ظاهراً ضعيفِ حكومت بوده‏اند، به هدف و مُراد خود مى‏رسند. زيرا مردم طبعاً ضعيفان را دوست دارند. »عامه خلق ضعفا را به طبع دوست دارند و اقويا را دشمن.«(ص154)

    علت ديگر تظاهر به ديندارى برخى از افراد، جرائم و خطاهاى آنان است. بعضى مأموران حكومتى يا افراد داراى موقعيت دينى و اجتماعى، به رشوه‏خوارى، اختلاس، سوءاستفاده‏هاى مالى و شغلى، جرائم جنسى و... متهم مى‏گردند و آنها براى فرار از كيفر و بدنامى، به ديندارىِ مفرط تظاهر مى‏كنند و دين را همچون سپر اعمال خود مى‏سازند تا پيشاپيش راه تعرّض و حمله را بر خويشتن سد كنند. چشم‏پوشى حكومت از رفتار اين گونه افراد، خشم مردم را برمى‏انگيزد و آن را نوعى تبعيض و امتياز به‏حساب مى‏آورند. تكرار اين موارد، به انتقاد و عصيان و اعتراض مردم و درنتيجه، سُستى كار حكومت مى‏انجامد. چاره چيست؟

    15 - »و پادشاه [ حكومت ] دانا آن است كه قاعده ی بيم و اميد بر رعيت مُمهّد دارد تا گناه‏كار هميشه با هراس باشد و پاسِ احوال خود بدارد و مواقعِ سخط[ = كيفر] پادشاه مراقبت كند و نكو كردار به اميدِ مجازاتِ خير، پيوسته طريقِ نيكو خدمتى و صدقِ هواخواهى سپَرَد، و نَجحِ مساعى خود در تقديم مراضىِ پادشاه شناسد. و راعىِ خلق بايد كه همواره به ارّه درودگران ماند كه سوى خود و سوى رعيت به راستى رود، تا چنان كه از ايشان منفعتِ مال با خود تراشد، درِ مجاملت و مساهلت نيز از خود بر ايشان گشاده دارد.« (ص51)

    چاره اين است كه:

    1 - گناهكار - هر كه مى‏خواهد باشد - كيفر بيند.

    2 - خدمتگزار - هر كه مى‏خواهد باشد - پاداش يابد.

    3 - قاعده بيم و اميد - قوانين - همواره به درستى و كامل اجرا گردد.

    4 - حكومت با مردم با صداقت و راستى سلوك نمايد.

    5 - با خطاهاى جمعى مردم به مساهلت و مدارا و نرمى رفتار شود.

    6 - و سرانجام اين كه، بايد به‏شدت و دقّت در كار دولت نظارت شود تا حدودِ وظايف آن بسيار محدود باشد. و مهم‏تر اين كه، دولت بايد در برابرِ اعمال خود به مردم پاسخگو باشد تا آفت‏هاى بزرگ توليد نشود و تولّد نيابد:

    16 - «نشايد كه پادشاه[ حكومت] دستور [دولت] را دستِ تصرّف و تمكّن در كارِ مُلك گشاده دارد و يكباره او را از عهده مطالبات [ پاسخگويى] ايمن گرداند كه از اين، مشاركت در ملك لازم آيد و آفت‏هاى بزرگ تولد كند.»(ص61)

    يكى از بهترين باب‏هاى مرزبان‏نامه، باب ششم است. سگى به نام »زيرك« دوستىِ برّه به نام »زَروى« دارد. زروى، زيرك را به كسب قدرت و پادشاهى تشويق و تحريض مى‏كند. زيرك، ابتدا نمى‏پذيرد و خطرهاى چنين اقدامى را برمى‏شمارد. ولى سرانجام مى‏پذيرد؛ اما با اين شرط كه زروى همواره مشاور او بماند و در كارها يارى‏اش كند و خطاهايش را گوشزد نمايد. زَروى، سخن بسيار حكيمانه‏اى مى‏گويد با اين مضمون كه: هنگام به قدرت رسيدن تو، من ديگر جرأت انتقاد نخواهم داشت، اما اكنون مى‏توانم مطالبى برايت بگويم:

    17 - »شرط اول آن است كه بدگويان را از مجاورتِ خويش دورگردانى و هرآنچه بشنوى، از نفى و اثبات، بى‏استقصا و استقرايى كه در تحقيقِ آن رود، حكم بر احد الطرفين رواندارى، و به اولين وَهْلت، بى‏مهلت، در سمعِ رضاى خود جاى ندهى، تا بر فعلى كه از آن ندامت بايد خورد، مبادرت و مسارعت نيفتد. و چون از دو متحاكم يكى به خدمت، رفعِ ظلامه‏اى كند، دفعِ آن برحضورِ خصم و جوابِ او موقوف دارى.« (صص264 - 5)

    بايد توجه داشت كه در اين‏جا، سگ(زيرك) به جاى پادشاه نماد قدرت و زَروى (برّه) نماد ملت است. تشبيه ملت به بره و گوسفند، سابقه ديرين دارد. كلمه »رعيت« هم به‏معناى گوسفند است و »راعى« همان چوپانى است كه گوسفندان را مى‏پروَرَد.

    در حكومت‏هاى استبدادى، حاكم، در بهترين حالت، مانند چوپان مهربانى است كه بايد از گله‏اش مراقبت و محافظت كند و همچون قيّمى دلسوز به تيمار آن بپردازد.يعنى در هر حال، حاكم برتر از مردم تحتِ حكومتِ خويش است و شكوه و فرّه و تقدس و وَرْجِ الهى دارد. زيرا:

    18 - «پادشاهان برگزيده آفريدگار و برآورده پروردگارند. و آنجا كه مواهبِ ازلى قسمت كردند و ولايتِ وَرج الهى به خرج رفت، اول سايه هماى سلطنت بر پيغمبران افتاد، پس بر پادشاهان، پس بر مردمِ دانا.» (ص36)

    و نيز:

    19 - »بدان كه پادشاه به آفتاب مانَد كه از يك جاى بر جمله اقطار جهان بتابد و پرتوِ نور او به هر كجا كه رسد، به نوعى ديگر اثر نمايد.« (ص318)

    بديهى است، با چنين حاكمى به دشوارى مى‏توان سخن گفت. مخصوصاً هنگامى كه گرداگرد او را گروهى چاپلوس و فرصت طلب و سخن‏چين گرفته باشد. اما چنين حاكمى، خود بايد در جستجوىِ حقيقتِ كارها باشد و در صورت شكايت فرد يا گروهى، مجال دفاع را به طرف مقابل بدهد.

    شرط دوم آن است كه:

    20 - «و بايد كه زَفان [ زبان ] را به بد گفتن و خشونت تعوّد نفرمايى.»(ص265)

    حكومت در سخن گفتن با مردم، بسيار بايد مدارا و احترام را رعايت كند و از بيانِ مطالبى كه مخالفِ عقايد و كردارهاى قومى، ملى، منطقه‏اى و عرف و عادات و آداب و رسوم جامعه است، جداً دورى كند و از اِعمالِ خشونت بپرهيزد.

    نكته عميق و پر مغز مرزبان نامه در اين باب، اين است كه افراد معمولى قبل از رسيدنِ به قدرت، اظهار عجز و نياز مى‏كنند و سخنانِ فروتنانه مى‏گويند و خود را از ديگرى فراتر نمى‏دانند. اما وقتى به قدرت مى‏رسند، گويى تغيير ماهيت مى‏دهند و شخصيتى ماورايى مى‏يابند و كاملاً دگرگونه مى‏شوند. كلام خود را بهترين، منشِ خويش را برترين و كردار خود را كامل‏ترين مى‏شمارند. نيازى به مشاوره با ديگران احساس نمى‏كنند و به راهنمايى دلسوزان توجهى ندارند. و البته سزاى خود مى‏بينند.

    همه آنچه را كه در مطاوى كتاب مرزبان‏نامه آمده، مى‏توان در جمله‏هاى پايانىِ آن به اختصار يافت:

    21 - »و پادشاه را از حيازتِ پنج خصلت غافل نبايد بود... :

    - اول آن كه جود و امساك به اندازه كند؛ چنان‏كه ترازوى عدالت از دست ندهد.

    - دوم آن كه رضا و خشم را هنگام و مقام نگاه دارد و از نقصانِ: وضع الشئ فى غير موضعِهِ [ ظلم و ستم ] عِرْضِ خود را صيانت كند.

    - سيم آن كه صلاحِ خويش بر صلاحِ عام، ترجيح ننهد.

    - چهارم آن كه لشكر را دست استعلا در همه حالى بر رعيت گشاده نگرداند.

    - پنجم آن كه دانش نزديك او از همه چيزى مطلوب‏تر باشد و او دانا را از همه كس طالب‏تر.«(صص539 - 40)

    سراسر مرزبان نامه، سرشار از مضامين جالب توجه و حكمت‏آميز است كه خواننده ی علاقمند خود بايد از لذت مطالعه آن بهره‏مند گردد. قطعاً علاوه بر موضوعات سياسى مطالب متنوع ديگر در جاى جاى اين كتاب موج مى‏زند كه برخى از آن ها به مذاقِ خواننده امروزى گوارا نمى‏آيد. مثلاً:

    22 - »و از منقولات كلام اردشير بابك و معقولات حكمت اوست كه: بسيار خون ريختن بُوَد كه از بسيار خون ريختن باز دارد.« (ص35)

    كه به نوعى تجويز خشونت است. يا:

    23 - »حق - جلّ و علا - زنان را در امور معاشرت محجورِ حُكمِ شوهران و مجبورِ طاعتِ ايشان كرده است.« (ص104)

    يا :

    24 - »عاقل به عيبى كه لازم ذاتِ او بُوَد، ديگرى را تعيير [ = سرزنش ] نكند؛ خاصه پادشاه را كه عيب او به هنر برداشتن و باطلِ او را حق انگاشتن، از مقتضيات عقل است.« (ص197)

    كه همان نظريه: »هر عيب كه سلطان بپسندد هنر است« را تبليغ مى‏كند و قول و فعل خطاى حاكم را درست مى‏انگارد.

    اما از اينها گذشته، معلومات عصر نويسنده و مترجم هم در لابه‏لاى مطالب درج شده كه خالى از فايده نيست:

    اصطلاحات علم‏الحديث:

    25 - »بحمداللّه تا بوده‏اى در مسارّ و مضارّ اخبار از رواتِ ثِقات بوده‏اى و ما را سماع قول مجرد تو در افادتِ يقين بر تواتر جماعات راجح آمده و از بحث مستغنى داشته.« (ص477)

    فلسفه افلاطون:

    26 - «[گرگ] همچنين او [ شگال] را به انواع ملاطفات مى‏نواخت و تعاطفى كه از تعارفِ ارواح در عالم اَشباح برخيزد، از جانبين درميان آمد.» (ص57)

    كه يادآور كلام افلاطون درباره عشق در عالمِ مِثال است.

    پزشكى:

    27 - «معلوم شد كه جگرِ بط چون پرِ طاووس، و بالِ او گشت و مماتِ او از منبعِ حيات پديد آمد.» (ص108)

    كه اشاره بر اهميتِ جگر در تنِ جاندار، طبقِ پزشكى قديم دارد.

    علم النفس:

    28 -«دوستى دگر آن است كه از هواى طبيعت و تقاضاى شهوت خيزد؛ و اين، به اندك سببى فتور پذيرد و يمكن كه به قطع كلى انجامد.» (ص102)

    كه به نيروهاى نفسانى و عشق‏هاى ناپايدار مبتنى بر آنها اشاره مى‏كند.

    و نيز:

    29 - «حاسّه بصر با آن كه در ادراك اعيان و اشياء سليم‏ترين حواس است، از مواقعِ غلط، ايمن نيست؛ حاسه بصيرت كه از حواسِ باطن در پسِ حجاب‏هاى اوهام و خيالات مى‏نگرد، از موارد صواب و خطا چگونه خالى تواند بود؟» (ص159)

    كه بر خطاپذيرى حواس بيرونى و درونى تأكيد مى‏كند.

    اخلاق:

    30 - «سه عادت از عاداتِ جاهلان است: يكى، خود را بى‏عيب پنداشتن؛

    دوم، ديگرى را از خود به مرتبه دانش فروتر نهادن؛

    سوم، به علمِ خويش خرّم بودن و خود را بر قدمِ انتها داشتن.»(ص198)

    34 - «بنگر كه از نيشِ پشه‏اى چند - چون به توازر و تعاون دست يكى مى‏كنند - با پيكرِ پيل و هيكل گاوميش چه مى‏رود؟» (ص71)

    سعدى در سرودن اين بيت در گُلستانِ خويش، به احتمال زياد از مرزبان نامه بهره گرفته است:

 مورچگان را چو بُوَد اتّفاق

شير ژيان را بدرانند پوست

    فلسفه مشّاء:

    مناظره ديوِ گاو پاى با داناى دينى، يك دوره فلسفه مشاء است. (صص179 - 192)

    همچنين در مقدمه، اصطلاح عالم صُغرى به‏كار رفته است:

    35 - «حمد و ثنايى كه روايحِ ذكر آن، چون ثناياى صبح بر نكهتِ دهانِ گل خنده زند... ذاتِ پاكِ كريمى را كه از احاطت به لطايفِ كرمش، نُطق را نِطاق تنگ آمد... . نهاد آدم را - كه عالم صُغرى است - از سلسله آفرينش در مرتبه اُخرى، او انداخت.» (ص3)

    همچنين، در حكايات مختلفِ مرزبان‏نامه، مسأله‏اى مطرح مى‏شود(جنگ، صلح...) مشاوران شاه نظرات گوناگون ابراز مى‏دارند تا حقيقتِ مطلب از ميان آنها آشكار شود. اين شيوه، يادآور روش سقراط در گفتگوهاى فلسفى است.

 

     هميشه انقلاب اجتماعى ممكن نيست:

    36 - «امروز، روز بازارِ دولتِ دينى[ نام شخصى است]است و روزگار، فرمان پذيرِ امر او. چرخِ پيروزه كه نگينِ خاتمِ حكم اوست، مُهر بر زبانِ اعتراضِ ما نهاده است و تا انقراضِ كار، هركه قدمِ تعدّى فرا نهد و به پيكار او متصدّى شود، مغلوب و منكوب آيد:

 لا تسعَ فى الامرِ حتى تَستَعدُّ له

سعىٌ بلا عُدّةٍ، قوسٌ بلا وترٍ

   (ص174)

    اما اگر مزربان نامه يك پيام محورى و كلام اساسى داشته باشد، همانا توصيه به اتحاد و يگانگى ملى است. در ابتداى مرزبان‏نامه، پادشاه به برادرانِ خود مشكوك و مظنون است. مرزبان در باب دوم - و ديگر باب‏ها نيز - با بيانِ حكايت‏هاى عبرت‏آموز، در برطرف كردن سوءظن و تفرقه برادران مى‏كوشد. در پايان حكايت آخرِ باب دوم جمله مؤثر و حكيمانه‏اى هست:

    39 - «و نفاق از ميانه بيرون بردند تا به يُمنِ وفاقِ ايشان، كار بر وفقِ صلاح و مُلك برقرارِ عمارت بمانْد.» (ص120)

    اتحاد ملى و وحدت سياسى، ضامنِ بقاى حكومت و آبادانى كشور است.

 

   مآخذ :

  1 - مرزبان‏نامه، تحرير: سعدالدين وراوينى، به تصحيح: محمد روشن، نشر نو، چاپ دوم 1367.

 تمام ارجاعات متن به همين چاپ است. درباره مرزبان‏نامه تحقيقاتِ فراوانى انجام شده كه تقريباً همه آنها جنبه بلاغى و دستورى و مأخذيابى دارد و از ديدِ فلسفه سياسى يا نقدِ محتوايى، كمتر به آن نگريسته شده است. از جمله تحقيقات مى‏توان به موارد زير اشاره نمود:

 - دومين بيست گفتار، دكتر مهدى محقق، مقاله: يادداشت‏هايى درباره مرزبان‏نامه، صص1 - 50 مؤسسه مطالعات اسلامى دانشگاه مك‏گيل )شعبه تهران( با همكارى دانشگاه تهران، چاپ اول 1369.

 - مقالات فرزان، سيد محمدفرزان، صص123 - 73، مقاله‏هاى: در حواشى مرزبان‏نامه، و تصحيحى از مرزبان نامه، به اهتمام احمد اداره‏چى گيلانى، چاپ حيدرى، تهران 1356.

 - مآخذ ابيات و عبارات عربى مرزبان نامه، احمد مهدوى دامغانى، مجله يغما.

 از همه موارد مذكور به اضافه تحقيقات علامه محمد قزوينى در چاپ منقح و مصحَح محمدروشن استفاده شده است. تعليقات مُصحِح نيز اغلب جنبه دستورى و بلاغى دارد.

 - در مرزبان نامه چاپ دكتر خطيب رهبر همه عمدتاً توضيحات دستورى و بلاغى درج شده است.

 - نگاهى به تصوير آفرينى در مرزبان نامه، دكتر تقى‏پور نامداريان، مندرج در كتاب: هشتمين كنگره تحقيقات ايرانى، دفتر نخست )بيست و پنج خطابه( صص84 - 127، فرهنگستان ادب و هنر ايران.

    مقاله مذكور، درباره صُوَر خيال و تصويرهاى هنرى مرزبان‏نامه است.

 2 - يوشت فريان و مرزبان نامه، نگارش: دكتر محمد معين )تعليقات مرزبان نامه، ص637)

 3 - تاريخ ادبيات ايران پيش از اسلام، دكتر احمد تفضّلى، صص254 - 5، انتشارات سخن، چاپ اول 1376.

 4 - راحت الصدور و آية السرور در تاريخ آل‏سلجوق، محمد بن على بن سليمان راوندى، به سعى و اهتمام: محمد اقبال، با تصحيحات و حواشى مجتبى مينوى، ص407، اميركبير، 1364.

 5 - همان، صص 414 - 415.

 1) كيهان انديشه، شماره 66، ص169 - 83.

2) كيهان انديشه، شماره 73، ص155 - 65.

3) در احياء علوم الدين امام محمد غزالى، ص137، جلد اول هم اين بيت آمده است.

 )ترجمه فارسى، به كوشش حسين خديو جم، شركت انتشارات علمى و فرهنگى، چاپ سوم 1373)

4) كيهان انديشه، شماره 76، ص131 - 42.

5) كيهان انديشه، شماره 78، ص148 - 62.

6) براعت استهلال يك صنعت ادبى است كه شاعر يا نويسنده، به طرزى هنرمندانه و متناسب با موضوع اثر خود، در مقدمه كتاب يا داستان به مطالب و حوادث آن اشاره مى‏كند. از بهترين نمونه‏هاى براعت استهلال، مى‏توان به مقدمه داستانهاى: رستم و سهراب، بيژن و منيژه و رستم و اسفنديار، در شاهنامه فردوسى، اشاره كرد.

7) كيهان انديشه، شماره 83، ص188 - 170. 

+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم آبان 1390ساعت 20:32  توسط احمد عزتی پرور  |