ادبيات فارسى در دو گستره شعر و نثر، جامع جميع جنبههاى زندگى فردى و اجتماعى ايرانى است كه از هيچ گوشه و كنار وجود آدمى غفلت نكرده است. به جرأت مىتوان ادعا كرد كه براى شناخت قوم ايرانى و درك افكار و علايق و سليقهها و آداب و عادات و روش و منش و بينش و دانش اين ملت، هيچ مَجْلا و مَنظرى بهتر و فراگيرتر از ادبيات وجود ندارد. ادب فارسى، جلوهگاه جمالِ جانِ ايرانى است. از اينرو، اگر فرهنگ ايران را با ادب فارسى يگانه انگاريم، چندان به خطا نرفتهايم.
در اينجا دشوارى بزرگی روى مىنمايد: امروزيان با زبان ديروزيان آشنا نيستند. متون ادبى ما - كه حامل تماميت فرهنگ ايرانى هستند - گاه چنان دشوار نوشته شدهاند - مخصوصاً در نثر فنّى و مصنوع - كهفهمآنهاتخصصدر ادبياترا الزاممىكند.
در گذشته، شاعر و نويسنده، تجسّم كامل فرهنگ خود بود و با دل و جان از مواريثِ معنوى خود حفاظت مىكرد. اگر به اغلب شاعران قديم ما حكيم مىگفتند، بهدليلِ احاطه آنها به مجموعهاى از دانشهاى زمانشان بود. اين خصيصه، به آنان غنا و عمقى مىبخشيد كه در آثارشان انعكاس مىيافت. فردوسى، هم مورخ و فيلسوف بود، هم نجوم مىدانست، و هم از آراء و عقايد زمان خود آگاهى داشت. مولوى، عارف، فقيه، متكلم و دانشمند بود. خيام، در رياضيات و نجوم، صاحب تأليفات بديع بود و در طب مهارت ويژه داشت. خواجه نصير و سعدى و حافظ و جامى و... همچنين.
واضح است كه امروزه كسى از شاعر و نويسنده انتظار ندارد تا بر تمام علوم عصرِ خود اِشراف داشته باشد؛ گستردگى و انشعاب دانشهاى بشرى در زمان ما چنين مجالى به كسى نمىدهد. اما اين توقّع بجا از نويسنده هست كه در زمينه علوم انسانى، واقفِ به كليات و در ادبيات متبحر و مُتوغّل باشد.
اگر دانشجو و استاد علوم سياسى، از مطالب شاهنامه و كليله و دمنه و مرزباننامه و سياستنامه و گلستان و... بىخبر بماند، غَبن و زيان جبران ناپذيرى كرده است. اگر دانشجو و استاد جامعهشناسى، قابوسنامه و سمك عيّار و سندبادنامه را نخوانده و درنيافته باشد، خُسران بزرگى است.اگر روانشناسان و متخصصان تعليم و تربيت مثنوى و گلستان و بوستان را نشناسند، چه بسيار سرمايهها كه از دست مىدهند.
ولى دريغ و درد كه بيگانگىها روز به روز بيشتر مىشود، نه همين دانشجويان رشتههاى ديگر، كه كارشناسان مدرك گرفته ادبيات هم با جهان ادب پارسى ظاهراً نامأنوس بهنظر مىآيند. فاجعه اين است.
در اينجا، با سيرى سريع در »مرزبان نامه(1)» ضمن توضيح تلقّى گذشتگان ما از سياست، نمونههايى از كتاب ارائه مىشود تا با نظر در آنها، قابليت فرهنگى و طرحشان در روزگار ما معلوم علاقمندان گردد. ممكن است برداشتهاى ما از اين نمونهها، نادرست و غيرعلمى باشد؛ در اين صورت، صاحبنظران دستكم مىتوانندبا عنايت به تخصص خود،تفسير دقيقتر و منسجمترى عرضه كنند. غرض، آشنايى است؛ ديدن منظرهاى از گذشته با نگاهى امروزين است. و اين كه ديروز را از ياد نبريم؛ ايران ديروز را.
طبعاً در مرزبان نامه نبايد دنبال اينگونه افكار بود. اما به هر حال در مطاوى حكايات و اقوال، ريشههاى پنهان نظريههاى سياسى را مىتوان احساس كرد و تمايلِ ناخودآگاه نويسندگان اين كتب را براى ارائه محتاطانه تئورىها دريافت.
آنچه از مقدمه مرزباننامه برمىآيد، اين كتاب به مرزبان بن شروين منسوب است كه از فرزند زادگان كيوس - برادر ملك عادل انوشروان - بود. شروين پنج پسر داشت. پس از مرگ او، حكومت به پسر بزرگتر رسيد. بعد از مدتى، برادرانِ ديگر از روى حسد به مخالفت برخاستند. مرزبان، براى تبرّى از استقلال برادران، تصميم به ترك ديار گرفت تا پادشاه درباره او انديشه بد نكند. قبل از رفتن، به حضور برادر رفت و به نصيحت او پرداخت و شيوههاى پادشاهى درست و عادلانه را به وى آموخت.
شاه، وزير بدانديشى داشت كه مىكوشيد ميان برادران، بذر بدگمانى بپاشد و روابط آنها را تيره سازد. مرزبان با او به مناظره در امور مُلك مىپردازد. مرزبان نامه، نُه باب دارد: باب اول مرزبان نامه، حكايتها و داستانهايى است كه بين مرزبان و دستور (وزير) نقل مىشود تا نتايج سياسى و مملكتدارى گرفته شود.
در باب دوم، با بيان حكايات مناسب، سعى مىشود سوءظن شاه نسبت به برادران برطرف گردد.
باب سوم مشتمل بر يك حكايت مفصل است با عنوان«ملك اردشير و داناى مهران به» كه طى آن بر اغتنام فرصت و قناعت و وارستگى تأكيد مىشود.
«باب چهارم مرزبان نامه، ظاهراً از رساله پَهلوى«ماتيكان يوشت فريان»ناشى گرديده است....»(2)
به نوشته دكتر احمد تفضّلى: «شباهتهايى ميان بخشهايى از اين رساله پهلوى و مناظره مرد دينى و گاو پاى كه در باب چهارم مرزباننامه آمده است، ديده مىشود.امااحتمالنمىرودكهعين رساله«يوشت فريان»مورداستفاده مؤلف مرزباننامه يا كسى كه اثرش مأخذ وى بوده، قرار گرفته باشد، بلكه بايد گفت كه اينگونه ادبيات در تدوين داستان مذكور در مرزبان نامه تأثير داشته است.»(3)
باب پنجم، داستان دو شگال به نامهاى: دادمه و دادستان، است كه به هنگامِ سختى به يارى هم مىشتابند.
باب ششم، حكايت سگى به نام«زيرك»است كه با كمك گوسفندى به نام «زَروى» به پادشاهى مىرسد.
باب هفتم، داستان پيل و شير و هجوم پيل به ديار شير و شكست پيل است.
باب هشتم، حكايت اشتر و شير پارسا است.
باب نهم، در حكايت عقاب و آزادچهر و ايرا است.
علاوه بر نه باب يادشده، مرزباننامه مقدمه و ذيل و تتمهاى هم دارد كه از نظر نگارش فنّىتر و دشوارتر از بقيه قسمتهاى كتاب است.
اكنون به اختصار، برخى از مفاهيم سياسى و حكومتى اين كتاب نقل مىگردد و درباره ی هر قسمت، توضيح و برداشت كاملاً شخصى ارائه مىشود.
خطاب به پادشاه:
1 - «اكنون كه تمكين سخن گفتن فرمودى، حُسن استماع مبذول فرماى كه لوايم نُصح، ملايمِ طبيعتِ انسانى نيست. قال اللّه تعالى: لَقَدْ اَبلَغْتُكُم رسالةَ ربّى و نصحتُ لكم، ولكن لاتحبّونَ الناصحين.(اعراف/79)شكوفه ی گفتار، اگرچه برگ لطيف برآرد، چون به صَباىِ صدقِ اِصغا پروريده نگردد، ثمره ی كردار از وى چشم نتوان داشت... پاكيزهترين گوهرى كه از عالم وحدت با مركّباتِ عناصر پيوند گرفت، خِرَد است. و بزرگترين نتيجهاى از نتايجِ خرد، خوى نيكوست.» (ص27)
پيش از هر چيز يادآورى مىكنيم كه هر جا لفظ پادشاه به كار برود، مقصود حكومت و دولت و حاكم و حاكميت است. زيرا در گذشته، اين چهار مفهوم، مصداقِ واحدى داشت.
به نظر مرزبان، نصيحت «انتقاد» ذاتاً ملايم طبع آدمى نيست و معمولاً انسانها نصيحت كنندگان و منتقدين را دوست نمىدارند؛ برخلاف چاپلوسى و تملق كه مورد رضايت قلبى افراد است. حكومتها مخصوصاً بيشتر دشمن انتقاد و نصيحت هستند و كسانى را كه به انتقاد از اعمال و برنامههاى آنها بپردازند، تحمل نمىكنند.
از طرف ديگر، دوام و بقاى حكومت، بستگى مستقيم به نصيحت و انتقاد دارد و اگر از ابراز آن جلوگيرى كنند، در نهايت به زيان حاكم و حكومت خواهد بود و سقوط آن را درپى خواهد داشت. اگرنه، چرا حكومتها سقوط مىكنند؟ لازمه ی انتقاد، گفتن و شنيدن است. خوب شنيدن «حُسن استماع» وظيفه ی حاكم و حكومت است. درغير اين صورت، هر نوع برنامه و عمل سياسى دولت، عبث و بىنتيجه خواهد بود: ثمره ی كردار از وى چشم نتوان داشت.
اما كدام حكومت و حاكم، قادر به شنيدن، سخنهاى مردم و منتقدين خواهد بود؟ آن كه از موهبتِ عقل و خِرد بهرهمند باشد. حاكم و حكومت خردمند، سخنها را مىشنود و انتقاد را تحمل مىكند و آن را راهنماى عمل و برنامه خود مىسازد.
بزرگترين نتيجه خرد، خوى نيكوست. يعنى: مدارا.
مداراى حاكم و حكومت، نشان عقل و خرد سياسى است.
2 -«پادشاه چون نيكو خوى بود، جز طريق عدل و راستى - كه از مقتضياتِ اوست - نسپَرد؛ والّا سنّت محبوب و شرعت مرغوب ننهد. و چون انتهاجِ سيرت او بر اين منهاج باشد، زيردستان و رعايا در اطراف و زواياىِ مُلك، جملگى در كنفِ اَمن و سلامت، آسوده مانند و كافه خلق به اخلاقِ او متخلق شوند.»(ص28)
نتيجه ی مدارا و تحمل حكومت، عدالت و صداقت است. برخوردارى همگان از حقوقِ برابرِ اجتماعى و سياسى و اقتصادى، علامت عدل و راستى است. اگر دروغى گفته شود، در معرض نقد و نصيحتِ افراد جامعه قرار مىگيرد، بنابراين، تكرار نمىشود.
كثرتِ وعدههاى دروغين، ناشى از استبداد و عدم انتقاد است.
نكته ی مهم در كلام مرزبان، اين است كه اگر خوى نيكو و مداراى سياسى در حاكم نباشد، هيچ رفتار و برنامه مطلوب سياسى و اجتماعى و فرهنگى (سنّت محبوب و شرعت مرغوب) نهادينه و محقق نخواهد شد. تنها در پرتو نقد و نظر مداوم، امكان تحققِ عدالت و راستى هست. از آن مهمتر، اصلاح يكايك افراد جامعه،به اصلاح حاكم و حكومت وابسته است.امنيت و بهداشت(امن و سلامت) براى همه ی افراد به عدالت و راستى بستگى دارد و عدالت و راستى منوط به وجود انتقاد و نصيحت است.
3 - «بدان كه از عادات پادشاه آنچه نكوهيدهتر از آن نيست، يكى سِفلگى است، كه سفله به حق گزارى هيچ نيكوكارى نرسد و خود را درميان خلق به پايه سَروَرى نرساند.»(ص28)
«دوم اسراف در بذل مال، كه او به حقيقت بندگان خداى را نگهبان اموال است. و تصرّف در مالِ خود به اندازه شايد كرد، به خاصه در مالِ ديگران.
و پادشاه نشايد كه بىتأمّل و تثبّت فرمان دهد، كه امضاى فرمانِ او به نازله قضا ماند كه چون از آسمان به زمين آمد، مَرَدِّ آن، بههيچوجه نتوان انديشيد.
و اشارتِ پادشاه بىمقدماتِ تدبير، چون تير تقدير بُوَد كه از قبضه مشيّت بيرون رود، به هيچ سپرِ عصمت، دفعِ آن ممكن نگردد و عاقبة الامر در عهده غرامتِ عقل بماند.» (ص29)
فرومايگى و سفلگى، آفتِ حاكم است. حكومتِ پَست و فرومايه آن است كه از خدماتِ گوناگون خدمتكارانِ جامعه سپاسگزارى نكند و بىاعتنا به آن ها بگذرد. (به حقگزارى هيچ نيكوكارى نرسد.)
در اينگونه مواقع، نيكان منزوى مىشوند و بدكاران وچاپلوسان و مفتخوارگان، زمام امور را بهدست مىگيرند. بديهى است وقتى از خدمات نيكان تجليل نشود، خيانت بدكاران هم بىكيفر خواهد ماند و سوءاستفاده از مناصب و فرصتهاى شغلى و امكانات ويژه، رواج خواهد گرفت. چه بسا، خدمات را خيانت و خيانت را خدمت درنظر آورند.
عادت و آفتِ ديگرى كه حكومت را فاسد مىكند، سوءاستفادههاى مالى حاكمان است. وقتى حاكم دور از نظارت قانون، قسمتى از درآمدهاى ملى را به خود اختصاص دهد و در مصرف و بذل و بخشش آن، آزادىِ مافوق قانون داشته باشد، معمولاً اين بذل و اسرافها در راه منافع ملى نخواهد بود و بينِ ناشايستگان تقسيم خواهد شد. نتيجه اين عمل، محروميت مردم و شايستگان از اين ثروتهاى عمومى است كه به فقر مىانجامد و اگر ادامه يابد، مَحمل و بهانه اعتراض فردى و جمعى و چه بسا انقلاب مىشود كه در نهايت سقوط حاكم و حاكميت را درپى دارد.
آفتِ سوم، خودكامگى و استبداد رأى است. يعنى صدور فرمانهايى كه مبتنى بر تأمّل و تدبير نيست و تأييد خِرَد جمعى را به همراه ندارد. بسيارى از اين دستورها، خودخواهانه و ستمگرانه است و به زيان افراد جامعه تمام مىشود. چاره اين خودكامگى، امكان انتقاد است:
4 -«و نبايد كه[ حاكم] از نصيحت اِبا كند و از ناصحان نفور شود، تا چون بيمارى نباشد كه به وقتِ عدولِ مزاج از نقطه اعتدال، شربتِ تلخ از دستِ طبيبِ حاذق نخورد، تا مذاقِ حال او به آخر از دريافتِ شيرينىِ صحّت بازماند.»(ص29)
انتقاد، نشانِ سلامتى حكومت است. وقتى حكومت مانعِ ابرازِ نظر و انتقادِ فردى و جمعى مىشود، درواقع، نشانههاى بيمارى را از خود بروز مىدهد. شربتِ تلخِ نصيحت و انتقاد مىتواند سلامتى را به آن بازگرداند و طول عمر و صحتِ مستمر آن را تضمين كند. خود كامگى يعنى خروج از نقطه اعتدال؛ و انتقاد يعنى دريافتِ شيرينىِ صحّت. منتقدين، طبيبانِ دلسوزِ حكومت و جامعهاند. آن كه طبيب را مىآزارد، چراغِ عمر خود را خاموش مىكند و با اقدام جنونآميز خود، بهسوى سقوط مىشتابد.
5 -«و [حاكم] بايد كه فضاى عرصه ی همّت چنان دارد كه قضاى جمله حوايجِ مُلك هنگام اضطرار و اختيار در او گنجد؛ تا اگر سببى فرارسد و حاجتى پيش آيد كه از بهرِ صلاح كُلّى مالى وافر انفاق بايد كرد، دستِ منع پيشِ خاطر خويش نيارد.»(صص29 - 30)
همّتِ حكومت بايد به بزرگى جامعه باشد و تمام نيازهاى آن را درنظر بگيرد. در قوانين و برنامههاى حكومت بايد به جمله حوايجِ مُلك توجه كافى مبذول گردد تا در هيچ پيشامدى حالتِ انفعالى نداشته باشد. تأمين چنين منظورى، جز با مشاركتِ همه مردم - كه حكومت بهخاطر آنان بهوجود آمده است - امكانپذير نيست. بايد از ستم كارمندان و مأموران جلوگيرى شود؛ هيچكس از وظايفِ قانونىِ خود پا فراتر ننهد؛ بازار خردمندان و انديشمندان كساد نگردد؛ زندگى روزانه مردم با فسادِ زِبَر دستان و طبقاتِ فرادَستِ جامعه، مُختل نشود؛ گرگ بر تخت و يوسف در چاه نباشد(شايسته سالارى). مرزبان در برابرِ برادرِ ستمگر خود مىگويد:
6 - »و من چون صحيفه احوال تو مطالعه كردم، قاعده مُلكِ تو مُختل يافتم و قضيه عدل مُهمل ديدم. گماشتگان تو در اِضاعتِ مال رعيت، دست به اشاعتِ جور گشادهاند و پاى از حدّ مقدار خويش بيرون نهاده. بازارِ خردمندان كساد يافته و كارِ زيردستان به عيث[ = تباهى] و فساد زبردستان زير و رو گشته:
زشتِ زشت است در ولايت شاه
گرگ بر تخت و يوسف اندر چاه
بد شود تَن، چو دل تباه بُوَد
جورِ لشكر ز ضعفِ شاه بُوَد
(ص 30)
نكته ی بسيار مهم اين است كه:
7 - »مجرم را به گناه عقوبت نفرمودن، چنان باشد كه بىگناه را معاقب داشتن.« (ص35)
قوه قضائيه بايد در تعقيب و كيفر گناهكاران جداً بكوشد و فضاى اَمن و سالمى براى بىگناهان - عموم مردم - ايجاد كند؛ نه اين كه مجرمان و سوء استفاده - كنندگان از ثروت و قدرت با آزادى تمام هرچه مىخواهند انجام دهند و مردم بار گناهان و عواقب شوم اعمال آنها را تحمل كنند و در برابر قانون(يا بىقانونى)، قادر به سخن گفتن نباشند.
هشدار مهم مرزباننامه اين است كه عقوبت بايد معيارى داشته باشد تا گروهى به گناه يكى نسوزند. اگر جز اين باشد، كار كشور سامان درست نمىيابد و از نظم و اتّساق مىافتد و عمران و سازندگى و آبادى در بوته فراموشى مىماند.
11 - «و اگر پادشاه را بايد كه شرايط عدل مرعى باشد و اركان مُلك مَعمور، كاردار چنان بهدست آرد كه رفق و مدارا بر اخلاق او غالب باشد و خود را مغلوبِ طمع و مغرور در هوا نگرداند... و ببايد دانست كه مَلِك را ازين كارداران چاره نيست؛ كه پادشاه مثلاً منزلت سر دارد و ايشان به مثابتِ تن. و سر اگر چه شريفترين عضوى است از اعضا، هم محتاجترين عضوى است بر اعضا. چه، در هر حالى تا از اعضاى آلى، آلتى در كار نيايد، سر را هيچ غرض به حصول نپيوندد؛ و تا پاىْ ركابِ حركت نجنباند، سر را به هيچ مقصدْ رفتن ميسّر نگردد و تا دست همعنانِ ارادت نشود، سر به تناولِ هيچ مقصود نتواند يازيد.
پس همچنان كه سر را در تحصيلِ اغراضِ خويش، سلامت و صحتِ جوارح شرط است و از مبدأ آفرينش، هر يك عملى را متعين، پادشاه را نيز كارگزاران و گماشتگان بايد كه درست راى و راستكار و ثواب اندوز و ثنا دوست و پيش بين و آخرانديش و عدل پرور و رعيت نواز باشند و هر يك بر جاده انصافْ راسخ قدم، و به نگاه داشتِ حدِّ شغلِ خويش مشغول، و مقام هر يك معلوم و اندازه محدود، تا پاى از گليمِ خود زيادت نكشند، و نظامِ اسباب مُلك آسان دست دهد.»(صص44 - 45)
اگر به ديده انصاف در مطالب همين يك صفحه بنگريم، اذعان خواهيم كرد كه تقريباً تمام انديشههاى مهم سياسى در آن آمده است:
1 - اجراى عدالت 2 - عمران و آبادانى 3 - لزوم كارگزاران شايسته و دلسوز كه داراى تساهل و رفق و مدارا و درستى انديشه و درستكارى و عاقبتنگرى و مردم دوستى و عدلپرورى و معنويت خواهى و وظيفهشناسى و عدم مداخله در وظايف ديگران باشند. 4 - فروتنى كارگزارن حكومتى 5 - دورى از طمع و هوا و هوس 6 - وظيفهشناسى 7 - عدم تجاوز از حدود قانونى 8 - مشخص بودن شغلها و مقامهاى اجرايى 9 - محدوديت شغلى كارگزاران حكومتى )نداشتن چند مسؤوليت و شغل( 10 - و مخصوصاً مداراى سياسى )رفق و مدارا بر اخلاق او غالب باشد.(
اگر شرايط مذكور در قواى حكومتى جمع نباشد، دولت به اهداف خود نمىرسد و مردم به آن روىخوش نشان نمىدهند:
12 - «و پادشاهِ كريم اَعراقِ لطيف اخلاق كه خَدَم و خَوَلِ او نه بر اينگونه باشند، بدان عسلِ مصفّا ماند كه از بيمِ نيشِ زنبورانِ پيرا منش به نوشِ صفوِ آن نتوان رسيد.» (ص45)
كسب و حفظ قدرت سياسى
13 - »ومُلكِ موروث را سياستى است كه مُلكِ مكتَسب را نيست. چه، آن كه پادشاهى به عونِ بازوى اكتساب گيرد و آب نهال ملك از چشمه ی شمشير دهد، ناچار موارد و مصادر كار شناخته و مقتضياتِ حال و مآل دانسته. پس در بستن و گشادن و گرفتن و دادن، راتق و فاتقِ كار و خافض و رافعِ حال خويش هم او شايد. اما آن كه بىمعانات طلب و مقاساتِ تعب، به پادشاهى رسد و ساخته و پرداخته ی ديگران، در دامنِ مُرادِ او افكنند و مفاتيح امورِ دولت، در آستينِ تدبيرِ او نهند، اگر از رسوم و حدودِ گذشتگان بگذرد و از جاده محدودِ ايشان به خُطوهاى تخطى كند، خِللها به مبانىِ مُلك و دولت راه يابد؛ و از قلّتِ مبالات او در آن تغافل و توانى، كثرتِ خرابى در اساسِ مملكت لازم آيد.«(صص48 - 49)
هميشه بنيانگذاران يك دولت و حكومت، مردانى سخت كوش و مصمّم و استوارند. آنها با كوششها و استقبال خطرها قدرت را جابهجا مىكنند و از يك خاندان به خاندانى ديگر يا از گروه به گروه ديگر قدرت را انتقال مىدهند. مانند: كوروش، ابومسلم خراسانى، شاه اسماعيل صفوى، كريم خان زند، و.... كه همه از ميان مردم برمىخيزند و با آنان همدردند. اينگونه افراد، شرايط دشوار و سهمگينى دارند؛ بههمين جهت، آيندهنگرىها و پيشبينىها موانع و محدوديتها را بهتر از آيندگان درك مىكنند درخور هر يك، تمهيداتى مىانديشند و اصول و پايههايى را درنظر مىگيرند.
اما كسانى كه ميراث خوار آن ها مىشوند، حال و وضع ديگرى دارند. به قدرت، همچون گنجى باد آورده مىنگرند و بىمحابا از آن استفاده مىكنند. گودال سقوط و زوال از همين لحظه كنده مىشود و هر روز عميقتر و بلعندهتر مىگردد.
اسراف و تبذير، رفاه و تجمل، غرور و بىاعتنايى، احساس مالكيت مطلق بر جان و مال مردم شيوه زندگى و شخصيت آن ها مىشود. از ياد مىبرند كه در گذشته چه بودند و چگونه مىزيستند. رابطه ی خود را با مردم قطع مىكنند. دوستانى جز مردم مىيابند و تكيهگاه بزرگ خود را از دست مىدهند. يك روز به خود مىآيند كه مردم دشمن آن ها شدهاند؛ و ناچار با دشمن مىجنگند. ولى سرانجام آنان شكست مىخورند و در چاه عميق تاريخ سقوط مىكنند؛ زيرا مردى ديگر برخاسته است:
14 - »پادشاه[ حكومت] را دشمن دوگونه بُوَد: يكى ضعيفِ نهانى، و دوم قوىِ آشكار. و ضعيف را كه قوّت مقاومت و زخم پنجه ملاطمت نباشد، خود را در شعار ديانت و كمآزارى و صيانت و نكوكارى بر ديده ظاهر بينان جلوه دهد، تا هواى دولتِ پادشاه در دلِ رعايا سرد شود و هنگامه مُرادِ او گرم گردد. پس پادشاه را در آن بايد كوشيد كه خللِ وجودِ اين طايفه به خلال مُلكِ او نپيوندد و دامنِ روزگار خود را از شرِ صحبتِ مثل اين اشرار نگاه دارد.
... آن كه خويشتن را ديندار نمايد و ترويجِ بازار خود جويد، اِمّا زان كند كه اسبابِ معيشت او ناساخته باشد و از هيچ وجه ميان وجوه و اعيانِ مردم به وجاهت مذكور و منظور نبود، پس لباس تشبّع و تصنّع را دامِ مُراد خود سازد.
و اِمّا آن كه بر جريده اعمال خود، جريمهاى بيند و بر روى كار خويش شينى[ = عيب]افتاده داند كه محو و اِزاحتِ آن، جز به ارادتِ تديّن و تنسّك نتواند كرد.
و اِمّا از بيم دشمنى كه سلاحِ طعن او را الّا به اظهارِ صلاح، دفع ممكن نشود.«
جملههاى شگفتانگيزى هستند. در روانشناسى تودهها و اجتماعى، تحليلى به اين دقّت و ظرافت كمتر ديده شده است. هر حكومتى دوگونه دشمن مىتواند داشته باشد: يكى دشمن آشكار كه معمولاً بيرونى است؛ مثلاً حكومتها و دولتهاى ديگر. دفع اين دشمن چندان مشكل نيست و با كمك نيروهاى داخلى مىتوان آن را شكست داد يا به عقب راند. اما دشمن ديگر، نهانى است و معمولاً ضعيف به نظر مىرسد. اين دشمن، غالباً درونى است و گروه يا گروهايى از جامعه است كه منافع و خواستههاى آنها از طرف حكومت موردتجاوز قرار مىگيرد يا به آنها بىاعتنايى مىشود.
اين دشمن، با شيوههاى گوناگون به مبارزه با دولت و حكومت مىپردازد: الف - از راه كمآزارى و مظلوم نمايى -
با اين روش، مخالفان، دولت را به فعاليتهاى تخريبى و خشونت وادار مىكنند كه شأن و شوكت آن در چشمها كم شود تا مخالفان بتوانند محبوبيت عمومى يابند و خود را مظلوم جلوه دهند. حكومت بايد هشيار باشد تا با اقدامات غيرقانونى و سركوبگرانه، بهانه بهدست آنان ندهد.
ب - از راه تظاهر به ديندارى -
با اين روش، مخالفان در دولت نفوذ مىكنند و با فعاليتهاى به ظاهر دينى، كارهايى انجام مىدهند كه در نهايت حشمت و اعتبار حكومت را از بين مىبرد و از حكومت، چهرهاى خشك و خشن ترسيم مىكنند و از محبوبيت آن نزد مردم مىكاهند. در اين گونه مواقع، بين دين و قانون تضاد ايجاد مىشود: انجام كارهاى دينى، غيرقانونى و اجراى قانون، مخالف دين قلمداد مىگردد. درنتيجه، حكومت و دولت در انظار مردم به بىدينى متهم مىشود و تودههاى ديندار با آن به مخالفت برمىخيزند و در نهايت ثبات خود را از دست مىدهد. در اين هنگام، مخالفان كه دشمن نهانى و ظاهراً ضعيفِ حكومت بودهاند، به هدف و مُراد خود مىرسند. زيرا مردم طبعاً ضعيفان را دوست دارند. »عامه خلق ضعفا را به طبع دوست دارند و اقويا را دشمن.«(ص154)
علت ديگر تظاهر به ديندارى برخى از افراد، جرائم و خطاهاى آنان است. بعضى مأموران حكومتى يا افراد داراى موقعيت دينى و اجتماعى، به رشوهخوارى، اختلاس، سوءاستفادههاى مالى و شغلى، جرائم جنسى و... متهم مىگردند و آنها براى فرار از كيفر و بدنامى، به ديندارىِ مفرط تظاهر مىكنند و دين را همچون سپر اعمال خود مىسازند تا پيشاپيش راه تعرّض و حمله را بر خويشتن سد كنند. چشمپوشى حكومت از رفتار اين گونه افراد، خشم مردم را برمىانگيزد و آن را نوعى تبعيض و امتياز بهحساب مىآورند. تكرار اين موارد، به انتقاد و عصيان و اعتراض مردم و درنتيجه، سُستى كار حكومت مىانجامد. چاره چيست؟
15 - »و پادشاه [ حكومت ] دانا آن است كه قاعده ی بيم و اميد بر رعيت مُمهّد دارد تا گناهكار هميشه با هراس باشد و پاسِ احوال خود بدارد و مواقعِ سخط[ = كيفر] پادشاه مراقبت كند و نكو كردار به اميدِ مجازاتِ خير، پيوسته طريقِ نيكو خدمتى و صدقِ هواخواهى سپَرَد، و نَجحِ مساعى خود در تقديم مراضىِ پادشاه شناسد. و راعىِ خلق بايد كه همواره به ارّه درودگران ماند كه سوى خود و سوى رعيت به راستى رود، تا چنان كه از ايشان منفعتِ مال با خود تراشد، درِ مجاملت و مساهلت نيز از خود بر ايشان گشاده دارد.« (ص51)
چاره اين است كه:
1 - گناهكار - هر كه مىخواهد باشد - كيفر بيند.
2 - خدمتگزار - هر كه مىخواهد باشد - پاداش يابد.
3 - قاعده بيم و اميد - قوانين - همواره به درستى و كامل اجرا گردد.
4 - حكومت با مردم با صداقت و راستى سلوك نمايد.
5 - با خطاهاى جمعى مردم به مساهلت و مدارا و نرمى رفتار شود.
6 - و سرانجام اين كه، بايد بهشدت و دقّت در كار دولت نظارت شود تا حدودِ وظايف آن بسيار محدود باشد. و مهمتر اين كه، دولت بايد در برابرِ اعمال خود به مردم پاسخگو باشد تا آفتهاى بزرگ توليد نشود و تولّد نيابد:
16 - «نشايد كه پادشاه[ حكومت] دستور [دولت] را دستِ تصرّف و تمكّن در كارِ مُلك گشاده دارد و يكباره او را از عهده مطالبات [ پاسخگويى] ايمن گرداند كه از اين، مشاركت در ملك لازم آيد و آفتهاى بزرگ تولد كند.»(ص61)
يكى از بهترين بابهاى مرزباننامه، باب ششم است. سگى به نام »زيرك« دوستىِ برّه به نام »زَروى« دارد. زروى، زيرك را به كسب قدرت و پادشاهى تشويق و تحريض مىكند. زيرك، ابتدا نمىپذيرد و خطرهاى چنين اقدامى را برمىشمارد. ولى سرانجام مىپذيرد؛ اما با اين شرط كه زروى همواره مشاور او بماند و در كارها يارىاش كند و خطاهايش را گوشزد نمايد. زَروى، سخن بسيار حكيمانهاى مىگويد با اين مضمون كه: هنگام به قدرت رسيدن تو، من ديگر جرأت انتقاد نخواهم داشت، اما اكنون مىتوانم مطالبى برايت بگويم:
17 - »شرط اول آن است كه بدگويان را از مجاورتِ خويش دورگردانى و هرآنچه بشنوى، از نفى و اثبات، بىاستقصا و استقرايى كه در تحقيقِ آن رود، حكم بر احد الطرفين رواندارى، و به اولين وَهْلت، بىمهلت، در سمعِ رضاى خود جاى ندهى، تا بر فعلى كه از آن ندامت بايد خورد، مبادرت و مسارعت نيفتد. و چون از دو متحاكم يكى به خدمت، رفعِ ظلامهاى كند، دفعِ آن برحضورِ خصم و جوابِ او موقوف دارى.« (صص264 - 5)
بايد توجه داشت كه در اينجا، سگ(زيرك) به جاى پادشاه نماد قدرت و زَروى (برّه) نماد ملت است. تشبيه ملت به بره و گوسفند، سابقه ديرين دارد. كلمه »رعيت« هم بهمعناى گوسفند است و »راعى« همان چوپانى است كه گوسفندان را مىپروَرَد.
در حكومتهاى استبدادى، حاكم، در بهترين حالت، مانند چوپان مهربانى است كه بايد از گلهاش مراقبت و محافظت كند و همچون قيّمى دلسوز به تيمار آن بپردازد.يعنى در هر حال، حاكم برتر از مردم تحتِ حكومتِ خويش است و شكوه و فرّه و تقدس و وَرْجِ الهى دارد. زيرا:
18 - «پادشاهان برگزيده آفريدگار و برآورده پروردگارند. و آنجا كه مواهبِ ازلى قسمت كردند و ولايتِ وَرج الهى به خرج رفت، اول سايه هماى سلطنت بر پيغمبران افتاد، پس بر پادشاهان، پس بر مردمِ دانا.» (ص36)
و نيز:
19 - »بدان كه پادشاه به آفتاب مانَد كه از يك جاى بر جمله اقطار جهان بتابد و پرتوِ نور او به هر كجا كه رسد، به نوعى ديگر اثر نمايد.« (ص318)
بديهى است، با چنين حاكمى به دشوارى مىتوان سخن گفت. مخصوصاً هنگامى كه گرداگرد او را گروهى چاپلوس و فرصت طلب و سخنچين گرفته باشد. اما چنين حاكمى، خود بايد در جستجوىِ حقيقتِ كارها باشد و در صورت شكايت فرد يا گروهى، مجال دفاع را به طرف مقابل بدهد.
شرط دوم آن است كه:
20 - «و بايد كه زَفان [ زبان ] را به بد گفتن و خشونت تعوّد نفرمايى.»(ص265)
حكومت در سخن گفتن با مردم، بسيار بايد مدارا و احترام را رعايت كند و از بيانِ مطالبى كه مخالفِ عقايد و كردارهاى قومى، ملى، منطقهاى و عرف و عادات و آداب و رسوم جامعه است، جداً دورى كند و از اِعمالِ خشونت بپرهيزد.
نكته عميق و پر مغز مرزبان نامه در اين باب، اين است كه افراد معمولى قبل از رسيدنِ به قدرت، اظهار عجز و نياز مىكنند و سخنانِ فروتنانه مىگويند و خود را از ديگرى فراتر نمىدانند. اما وقتى به قدرت مىرسند، گويى تغيير ماهيت مىدهند و شخصيتى ماورايى مىيابند و كاملاً دگرگونه مىشوند. كلام خود را بهترين، منشِ خويش را برترين و كردار خود را كاملترين مىشمارند. نيازى به مشاوره با ديگران احساس نمىكنند و به راهنمايى دلسوزان توجهى ندارند. و البته سزاى خود مىبينند.
همه آنچه را كه در مطاوى كتاب مرزباننامه آمده، مىتوان در جملههاى پايانىِ آن به اختصار يافت:
21 - »و پادشاه را از حيازتِ پنج خصلت غافل نبايد بود... :
- اول آن كه جود و امساك به اندازه كند؛ چنانكه ترازوى عدالت از دست ندهد.
- دوم آن كه رضا و خشم را هنگام و مقام نگاه دارد و از نقصانِ: وضع الشئ فى غير موضعِهِ [ ظلم و ستم ] عِرْضِ خود را صيانت كند.
- سيم آن كه صلاحِ خويش بر صلاحِ عام، ترجيح ننهد.
- چهارم آن كه لشكر را دست استعلا در همه حالى بر رعيت گشاده نگرداند.
- پنجم آن كه دانش نزديك او از همه چيزى مطلوبتر باشد و او دانا را از همه كس طالبتر.«(صص539 - 40)
سراسر مرزبان نامه، سرشار از مضامين جالب توجه و حكمتآميز است كه خواننده ی علاقمند خود بايد از لذت مطالعه آن بهرهمند گردد. قطعاً علاوه بر موضوعات سياسى مطالب متنوع ديگر در جاى جاى اين كتاب موج مىزند كه برخى از آن ها به مذاقِ خواننده امروزى گوارا نمىآيد. مثلاً:
22 - »و از منقولات كلام اردشير بابك و معقولات حكمت اوست كه: بسيار خون ريختن بُوَد كه از بسيار خون ريختن باز دارد.« (ص35)
كه به نوعى تجويز خشونت است. يا:
23 - »حق - جلّ و علا - زنان را در امور معاشرت محجورِ حُكمِ شوهران و مجبورِ طاعتِ ايشان كرده است.« (ص104)
يا :
24 - »عاقل به عيبى كه لازم ذاتِ او بُوَد، ديگرى را تعيير [ = سرزنش ] نكند؛ خاصه پادشاه را كه عيب او به هنر برداشتن و باطلِ او را حق انگاشتن، از مقتضيات عقل است.« (ص197)
كه همان نظريه: »هر عيب كه سلطان بپسندد هنر است« را تبليغ مىكند و قول و فعل خطاى حاكم را درست مىانگارد.
اما از اينها گذشته، معلومات عصر نويسنده و مترجم هم در لابهلاى مطالب درج شده كه خالى از فايده نيست:
اصطلاحات علمالحديث:
25 - »بحمداللّه تا بودهاى در مسارّ و مضارّ اخبار از رواتِ ثِقات بودهاى و ما را سماع قول مجرد تو در افادتِ يقين بر تواتر جماعات راجح آمده و از بحث مستغنى داشته.« (ص477)
فلسفه افلاطون:
26 - «[گرگ] همچنين او [ شگال] را به انواع ملاطفات مىنواخت و تعاطفى كه از تعارفِ ارواح در عالم اَشباح برخيزد، از جانبين درميان آمد.» (ص57)
كه يادآور كلام افلاطون درباره عشق در عالمِ مِثال است.
پزشكى:
27 - «معلوم شد كه جگرِ بط چون پرِ طاووس، و بالِ او گشت و مماتِ او از منبعِ حيات پديد آمد.» (ص108)
كه اشاره بر اهميتِ جگر در تنِ جاندار، طبقِ پزشكى قديم دارد.
علم النفس:
28 -«دوستى دگر آن است كه از هواى طبيعت و تقاضاى شهوت خيزد؛ و اين، به اندك سببى فتور پذيرد و يمكن كه به قطع كلى انجامد.» (ص102)
كه به نيروهاى نفسانى و عشقهاى ناپايدار مبتنى بر آنها اشاره مىكند.
و نيز:
29 - «حاسّه بصر با آن كه در ادراك اعيان و اشياء سليمترين حواس است، از مواقعِ غلط، ايمن نيست؛ حاسه بصيرت كه از حواسِ باطن در پسِ حجابهاى اوهام و خيالات مىنگرد، از موارد صواب و خطا چگونه خالى تواند بود؟» (ص159)
كه بر خطاپذيرى حواس بيرونى و درونى تأكيد مىكند.
اخلاق:
30 - «سه عادت از عاداتِ جاهلان است: يكى، خود را بىعيب پنداشتن؛
دوم، ديگرى را از خود به مرتبه دانش فروتر نهادن؛
سوم، به علمِ خويش خرّم بودن و خود را بر قدمِ انتها داشتن.»(ص198)
34 - «بنگر كه از نيشِ پشهاى چند - چون به توازر و تعاون دست يكى مىكنند - با پيكرِ پيل و هيكل گاوميش چه مىرود؟» (ص71)
سعدى در سرودن اين بيت در گُلستانِ خويش، به احتمال زياد از مرزبان نامه بهره گرفته است:
مورچگان را چو بُوَد اتّفاق
شير ژيان را بدرانند پوست
فلسفه مشّاء:
مناظره ديوِ گاو پاى با داناى دينى، يك دوره فلسفه مشاء است. (صص179 - 192)
همچنين در مقدمه، اصطلاح عالم صُغرى بهكار رفته است:
35 - «حمد و ثنايى كه روايحِ ذكر آن، چون ثناياى صبح بر نكهتِ دهانِ گل خنده زند... ذاتِ پاكِ كريمى را كه از احاطت به لطايفِ كرمش، نُطق را نِطاق تنگ آمد... . نهاد آدم را - كه عالم صُغرى است - از سلسله آفرينش در مرتبه اُخرى، او انداخت.» (ص3)
همچنين، در حكايات مختلفِ مرزباننامه، مسألهاى مطرح مىشود(جنگ، صلح...) مشاوران شاه نظرات گوناگون ابراز مىدارند تا حقيقتِ مطلب از ميان آنها آشكار شود. اين شيوه، يادآور روش سقراط در گفتگوهاى فلسفى است.
هميشه انقلاب اجتماعى ممكن نيست:
36 - «امروز، روز بازارِ دولتِ دينى[ نام شخصى است]است و روزگار، فرمان پذيرِ امر او. چرخِ پيروزه كه نگينِ خاتمِ حكم اوست، مُهر بر زبانِ اعتراضِ ما نهاده است و تا انقراضِ كار، هركه قدمِ تعدّى فرا نهد و به پيكار او متصدّى شود، مغلوب و منكوب آيد:
لا تسعَ فى الامرِ حتى تَستَعدُّ له
سعىٌ بلا عُدّةٍ، قوسٌ بلا وترٍ
(ص174)
اما اگر مزربان نامه يك پيام محورى و كلام اساسى داشته باشد، همانا توصيه به اتحاد و يگانگى ملى است. در ابتداى مرزباننامه، پادشاه به برادرانِ خود مشكوك و مظنون است. مرزبان در باب دوم - و ديگر بابها نيز - با بيانِ حكايتهاى عبرتآموز، در برطرف كردن سوءظن و تفرقه برادران مىكوشد. در پايان حكايت آخرِ باب دوم جمله مؤثر و حكيمانهاى هست:
39 - «و نفاق از ميانه بيرون بردند تا به يُمنِ وفاقِ ايشان، كار بر وفقِ صلاح و مُلك برقرارِ عمارت بمانْد.» (ص120)
اتحاد ملى و وحدت سياسى، ضامنِ بقاى حكومت و آبادانى كشور است.
مآخذ :
1 - مرزباننامه، تحرير: سعدالدين وراوينى، به تصحيح: محمد روشن، نشر نو، چاپ دوم 1367.
تمام ارجاعات متن به همين چاپ است. درباره مرزباننامه تحقيقاتِ فراوانى انجام شده كه تقريباً همه آنها جنبه بلاغى و دستورى و مأخذيابى دارد و از ديدِ فلسفه سياسى يا نقدِ محتوايى، كمتر به آن نگريسته شده است. از جمله تحقيقات مىتوان به موارد زير اشاره نمود:
- دومين بيست گفتار، دكتر مهدى محقق، مقاله: يادداشتهايى درباره مرزباننامه، صص1 - 50 مؤسسه مطالعات اسلامى دانشگاه مكگيل )شعبه تهران( با همكارى دانشگاه تهران، چاپ اول 1369.
- مقالات فرزان، سيد محمدفرزان، صص123 - 73، مقالههاى: در حواشى مرزباننامه، و تصحيحى از مرزبان نامه، به اهتمام احمد ادارهچى گيلانى، چاپ حيدرى، تهران 1356.
- مآخذ ابيات و عبارات عربى مرزبان نامه، احمد مهدوى دامغانى، مجله يغما.
از همه موارد مذكور به اضافه تحقيقات علامه محمد قزوينى در چاپ منقح و مصحَح محمدروشن استفاده شده است. تعليقات مُصحِح نيز اغلب جنبه دستورى و بلاغى دارد.
- در مرزبان نامه چاپ دكتر خطيب رهبر همه عمدتاً توضيحات دستورى و بلاغى درج شده است.
- نگاهى به تصوير آفرينى در مرزبان نامه، دكتر تقىپور نامداريان، مندرج در كتاب: هشتمين كنگره تحقيقات ايرانى، دفتر نخست )بيست و پنج خطابه( صص84 - 127، فرهنگستان ادب و هنر ايران.
مقاله مذكور، درباره صُوَر خيال و تصويرهاى هنرى مرزباننامه است.
2 - يوشت فريان و مرزبان نامه، نگارش: دكتر محمد معين )تعليقات مرزبان نامه، ص637)
3 - تاريخ ادبيات ايران پيش از اسلام، دكتر احمد تفضّلى، صص254 - 5، انتشارات سخن، چاپ اول 1376.
4 - راحت الصدور و آية السرور در تاريخ آلسلجوق، محمد بن على بن سليمان راوندى، به سعى و اهتمام: محمد اقبال، با تصحيحات و حواشى مجتبى مينوى، ص407، اميركبير، 1364.
5 - همان، صص 414 - 415.
...................( Anotates ).................
1) كيهان انديشه، شماره 66، ص169 - 83.
2) كيهان انديشه، شماره 73، ص155 - 65.
3) در احياء علوم الدين امام محمد غزالى، ص137، جلد اول هم اين بيت آمده است.
)ترجمه فارسى، به كوشش حسين خديو جم، شركت انتشارات علمى و فرهنگى، چاپ سوم 1373)
4) كيهان انديشه، شماره 76، ص131 - 42.
5) كيهان انديشه، شماره 78، ص148 - 62.
6) براعت استهلال يك صنعت ادبى است كه شاعر يا نويسنده، به طرزى هنرمندانه و متناسب با موضوع اثر خود، در مقدمه كتاب يا داستان به مطالب و حوادث آن اشاره مىكند. از بهترين نمونههاى براعت استهلال، مىتوان به مقدمه داستانهاى: رستم و سهراب، بيژن و منيژه و رستم و اسفنديار، در شاهنامه فردوسى، اشاره كرد.
7) كيهان انديشه، شماره 83، ص188 - 170.
